رویال بوک | مرجع دانلود رایگان کتاب

به رویال بوک خوش آمدید
خانه / ادبیات (صفحه ی 19)

ادبیات

من آخرین یهودیم اردوگاه مرگ تربلینکا

 زندانی اردوگاه مرگ تربلینکا

 

بخشهایی از کتاب من آخرین یهودیم :

من آخرین یهودیم | نویسنده موظف است که حقیقت را ،هر چند دهشتناک بازگو کند،و خواننده نیز وظیفه دارد که از آن آگاه شود.حاشیه رفتن،نادیده گرفتن،به حساب نیاوردن،اهانت به خاطره جان باختگان است.
وقتی شیل رایشمن به تربلینکا منتقل شد، ۲۸سال بیش نداشت. او هنگامیکه از قطار پیدا شد، او را از همراهانش جدا کردند و به این ترتیب به جدا کردن لباس ها، آرایشگری و حمل اجساد و یا “دندانپزشکی” اشتغال داشت و توانست از اتاق های گاز جان سالم به در ببرد. در تاریخ ۲ اوت ۱۹۴۳ ، در شورش اردوگاه شرکت و فرار کرد.
پس از چند هفته سرگردانی، شل راشمن، در منزل دوستش در نزدیک ورشو پنهان شد و تا پایان جنگ در آنجا ماند. در یک دفترچه، همه خاطراتش از اردوگاه تربلینکا در اکتبر ۱۹۴۲ تا آگوست ۱۹۴۳ را شرح می دهد. از ۷۵۰۰۰۰ یهودی که به اردوگاه تربلینکا منتقل شدند، او جزء پنجاه بازمانده ای بود که قادر به فرار پس از قیام در اردوگاه شد.
در طول زندگی اش، این متن را پیوسته با خود داشت و هر بار که حافظه اش با او یار نبود به آن مراجعه می کرد. قبل از مرگ، از خانواده اش خواست تا آنرا منتشر کنند.

ادامه ی مطلب

انتخاب های سخت – خاطرات هیلاری کلینتون

هیلاری کلینتون

هیلاری کلینتون

زندگينامه :

وي فرزند نخست دروتي و هيو رادام بود. هيلاري و برادرانش توني وهيو در بريج پارک در حومه شهر شيکاگو در ايالت ايلينوي رشد يافت.

بعد از پايان تحصيلات در کالج ولزلي در رشته علوم سياسي درسال 1969 وارد مدرسه حقوق دانشگاه ييل شد، و در اين مکان براي نخستين بار با بيل کلينتون آشنا شد. او در سال 1973 دکتراي حقوق را از همين دانشگاه دريافت کرد.

بعد از مدتي در آرکانزاس در کنار بيل کلينتون که فعاليت زيادي را براي تبديل شدن به يک سياست‌مدار حرفه‌اي آغاز کرده بود مشغول شد.

ادامه ی مطلب

رمان در امتداد باران

رمان

قسمتهایی  از این

رمان

صدرا به سرعت پشت سر او از اتاق خارج شد و قبل از اینکه وارد اتاقی بشود که باران در آن
مشغول نوشتن مطلبی بود دستش را گرفت :
– تو چرا جنبه شوخی نداری ! صبر کن !
هنگامه ابروهایش را بالا برد و گفت :
– بنده با مالک دفترم چه شوخی می تونم داشته باشم جناب ثابت و قتی تو یه مرفه بی دردی
که با خوردن حق ما صاحب دفتر شدی و تازه اونم به ما اجازه دادی با ماهی ….
صدرا او را به طرف در اتاقش کشید و اجازه نداد تا حرفش را تمام کند و همان لحظه چشمش به
باران افتاد که دست از نوشتن برداشته بود و با تعجب به آن دو نگاه می کرد . …

ادامه ی مطلب


تبلیغات
صفحه 19 از 19« بعدی...10...1516171819